سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
زازران

درد دل گنجشک با خدا

 

گنجشک با خدا قهر بود…….

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 88/5/11 توسط محمد یزدانی
مناجات با خدا از شهید چمران

خدایا
عذر میخواهم از این که بخود اجازه میدهم که با تو راز و نیاز کنم
عذر میخواهم که ادعا های زیاد دارم در مقابل تو اظهار وجود میکنم
در حالی که خوب میدانم وجود من زائیده ی اراده من نیست و بدون خواسته ی تو هیچ و پوچم ,
عجیب آنکه
از خود میگویم
منم میزنم
خواهش دارم و آرزو میکنم
خدایا...
تو مرا عاشق کردی که در قلب عشاق بسوزم
تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم
تو مرا آه کردی که از سینه ی بیوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم
تو مرا فریاد کردی که کلمه ی حق را هر چه رسا تر برابر جباران اعلام نمایم
تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتی
تو مرا به آتش عشق سوختی
تو مرا در توفان حوادث پرداختی , در کوره ی غم و درد گداختی
تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی
و در کویره فقر و هرمان و تنهائی سوزاندی.
خدایا ...
تو به من
پوچی لذات زود گذر را نمودی
ناپایداری روزگار را نشان دادی
لذت مبارزه را چشاندی
ارزش شهادت را آموختی
خدایا
تو را شکر میکنم
که از پوچی ها و ناپایداریها و خوشیها و قید و بندها آزادم نمودی
و مرا در توفانهای خطرناک حوادث رها کردی و در غوغای حیات در مبارزه ی با ظلم و کفر غرقم
نمودی و مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی.
فهمیدم : سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست
بلکه در درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم
و بالاخره شهادت است.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 88/5/6 توسط محمد یزدانی

مهدی جان!
سئوالی ساده دارم از حضورت-------------------------- من آیا زنده‌ام وقت ظهورت
اگر که آمدی من رفته بودم-----------------------------اسیر سال و ماه و هفته بودم
دعایم کن دوباره جان بگیرم--------------------------------بیایم در رکاب تو بمیرم

کاش عاشق مهدی بودیم...
 
مهدی جان

ای کاش اهل عالم می دانستند که با آمدنت چه سعادتی به آنان روی خواهد آوردکه نه چشمی آن را دیده و نه گوشی آن را شنیده.
ای کاش مسیحیان جهان می دانستند که مسیح (ع) خود دلداده توست و برای ظهورت لحظه شماری می کند. تا از آسمان فرود آید و در نماز به تو اقتدا نماید و پیروان خویش را به تبعیت از تو فرا خواند که اگر عیسی (ع) بنا به ضرورت و برای اتمام حجت، مرده ای را زنده می کرد، تو ای مقتدای مسیح (ع)، زمین و زمان، انسان و جهان و اسلام و قران را زنده خواهی کرد.
ای کاش کلیمیان جهان می دانستند که نه تنها ید بیضاء، بلکه عصا و سنگ موسی(ع)، الواح تورات و انگشتر سلیمان و تمام مواریث انبیاء در نزد توست. موسی (ع) منجی بنی اسرائیل بود، تو منجی عالم بشریتی. موسی (ع) با یک فرعون در افتاد ، تو همه طاغوت های عالم و هزاران فرعون را به جای خویش نشانده و فرعونیت را ریشه کن خواهی کرد.
شما را « یوسف زهرا » صدا می زنند و به یوسف تشبیه می کنند.
آن گاه که برادران خطا کار یوسف به محضر او شرفیاب شدند، یوسف (ع) آن ها را مورد خطاب قرار داد که : هیچ می دانید با یوسف و برادرش چه کردید ؟
بلافاصله بانویی قد خمیده در برابرم مجسم می شود که مرا و یکیایک شیعیان و مردم جهان را مورد خطاب و عتاب قرار میدهد که « هَل عَلِمتُم مَا فَعَلتُم بِیُوسُفَ؟ » هیچ می دانید با یوسف من چه کردید ؟ هیچ می دانید در این 1170 سال که از شروع غیبتش می گذرد بر مهدی من چه گذشته است ؟ از اشک های غریبانه اش با خبرید ؟ از غصه ها و قلب پر از خونش چه می دانید ؟ برای خلاصی او از زندان غیبتش چه کردید ؟ چرا برای رهایی او از غربت و غیبت و مظلومیت دعا نمی کنید؟
بدانید
دلی شکسته تر از من در ان زمانه نبود------------------- در این زمانه دل فرزند من شکسته تر است
 
یا صاحب الزمان

نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 88/5/1 توسط محمد یزدانی
شبی در خواب دیدم با خدای خود به گفتگو نشسته ام.
پرسید : پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟
پاسخ دادم :اگر وقتی برای این کار داشته باشید.
و لبخندی زد : وقت من لایزال است.
اکنون بگو چه سوالی از من داری؟
پرسید م : کدام فعل بشر،بیشتر تو را متعجب می کند؟
و پاسخ داد:
اینکه از کودکی خود می گریزند و دوست دارند بزرگ شوند
وهنگامی که بزرگ شدند، دوست دارند بار دیگر کوچک باشند.
و آنگاه، پول خود را خرج می کنند تا سلامتیشان را بار دیگر به دست آورند.
اینکه با تفکر زیاد در مورد آینده، فراموش می کنند که به حال فکر کنند.
گویی، آن ها در حال زندگی می کنند و نه در آینده.
اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویا هیچگاه نخواهند مرد
و آنگونه می میرند که گویا هیچ وقت زنده نبوده اند.
آنگاه دست های مرا گرفت وما لختی ساکت ماندیم .
آن وقت من پرسیدم : والدین باید در پی آموختن چه درسهایی به فرزندان خود باشند؟
و پاسخ داد : یاد بگیرند که آنها نمی توانند کسی را مجبور کنند مه دوستشان داشته باشد.
تنها کاری که می توانند بکنند، آن است که خودشان کاری بکنند که دوست داشتنی با شند
یاد بگیرند که پسندیده نیست خود ر با دیگران مقایسه کنند.
یاد بگیرند که با تمرین بخشیدن بخشنده باشند.
ید بگیرند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا عشق به دیگران زخمی بر دلشان بگذارد
اما سالها طول می کشد تا این زخم ها التیام پیدا کنند.
یاد بگیرند که ثروتمند، کسی نیست که بیشترین را داشته باشد؛
ثروتمند کسی است که کمترین احتیاج را داشته باشد.
یاد بگیرند کسانی هستند که او را عمیقا دوست دارند اما خیلی ساده، هنوز نیا موخته اند که احساس خود را چگونه ابراز کنند یا نشان دهند.
یاد بگیرند که دو نفر ممکن است در یک زمان به یک چند نظر بکنند و هر یک، برداشت متفاوتی از آن داشته باشند.
یاد بگیرند که کافی نیست فقط یکدیگر را ببخشند؛ بلکه آنها یاد بگیرند که خود را نیز بخشند.
در نهایت خشوع از اینکه پاسخ سوالاتم را داده بود تشکر کردم و پرسیدم : چیز دیگری هست که دوست داری بچه ها بدانند؟
لبخندی زد و گفت : فقط این را بدانند که من همه جا هستم .همیشه


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 88/4/28 توسط دهاتی

تو را غایب نامیده اند، چون «ظاهر» نیستی، نه اینکه «حاضر» نباشی.


«غیبت» به معنای «حاضرنبودن»، تهمت ناروائی است که به تو زده اند و آنان که بر این پندارند، فرق میان «ظهور» و «حضور» را نمی دانند، آمدنت که در انتظار آنیم به معنای «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت که هر صبح و شام تو را می خوانند، ظهورت را از خدا می طلبند نه حضورت را. وقتی ظاهر می شوی، همه انگشت حیرت به دندان می گزند با تعجب می گویند که تو را پیش از این هم دیده اند. و راست می گویند، چرا که تو در میان مائی، زیرا امام مائی. جمعه که از راه می رسد، صاحبدلان «دل» از دست می دهند و قرار از کف می نهند و قافله دل های بی قرار روی به قبله می کنند و آمدنت را به انتظار می نشینند...


و اینک ای قبله هر قافله و ای «شبروان را مشعله»، در آستانه آدینه ای دیگر با دلداده دیگری از خیل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه می کنیم.

 

می اید از دور ,مردی ســــواره   
                     
                    برمــرکب عشق, چون ماهپــــــاره 

 والشمس رویش, واللیـل مویش   
                     
                  گلها همه مســــــت, از رنگ و بویش

 عمامه بر سر, مثل پیمبـــــر (ص)   
                     
                   دربازوانــش نیروی حیــــــــــــــــدر(ع) 

 ازپای تاسر در شور و شین است
                     
                   برق نگاهش مثل حســــین(ع) است

 می اید از دور خوشــــبو تر از یاس
                       
                   در چشــــم وابرو مانند عبــــــاس (ع)

 القصه این مرد امید دلهاســـــــــت
               
                   خوشبو تر از یاس فرزند زهراست(س)




نوشته شده در تاریخ جمعه 88/4/26 توسط محمد یزدانی
<      1   2   3   4      >
قالب وبلاگ